قاضى احمد تتوى / آصف خان قزوينى

796

تاريخ الفي ( فارسى )

مشغول كند و ناگاه بىخبر نيزه به سوى وى اندازد . زهير اين معنى دريافته مجال سخنش نداده به يك زخم نيزه‌اش به صحراى عدم فرستاد . برادرش صالح بن كعب در ميدان آمد . زهير نيزه‌اى حوالهء او كرد . صالح به يك طرف اسب ميل نمود تا نيزهء او را رد كند ، اسبش برميد و او را از پشت خود بيفكند و در آن محلّ پايش در ركاب مانده مجال پياده شدنش نماند . اسب مىجست و لگد بر او مىزد تا پاره پاره شد . پسر كعب بن نصر از پدر شجاع‌تر بود ، به انتقام خون پدر و عمّ بانگ بر مركب زده در برابر زهير آمد . هنوز نفس راست نكرده بود كه زهير نيزه‌اى بر ناف او زد ، چنانچه سنانش يك وجب از پشت او بيرون آمد . پس زهير به اسب و سلاح هيچ يك از مقتولان التفات ننموده خود را بر پياده‌ها كه پيش صف ايستاده بودند زد و خلقى بسيار از ايشان را هلاك كرد و باز مراجعت به ميدان نموده مبارز خواست . هرچند مرد در برابر زهير مىآمد زهير او را به نيزه‌اى كه چون غمزهء خوبان چين فتنه‌انگيز و چون مژهء عاشقان مسكين خونريز بود خون او مىريخت و با خاك ميدان مىآميخت ، تا آنكه به يك ساعت بيست و هفت نفر سردار را از پا درآورد . عمر سعد روى به حجر الاحجار كرد كه : تو پشت و پناه لشكر منى ، برو و سر زهير را بياور تا هر حاجتى كه دارى برآرم . حجر گفت : هيهات هيهات ! روباه با شير ژيان چگونه حرب تواند كرد و تيهو در پيش شاهباز چه پرواز تواند نمود ؟ او مبارز بنى اسد است و او تنها با هزار سوار بر مىآميزد . من از جان خود سير نيامده‌ام كه به مقابله و مقاتلهء او آهنگ كنم ، مگر آنكه سيصد سوار از شما به سه موضع كمين كنند تا من به ميدان رفته زمانى با وى بگردم و همين‌كه بر من حمله آورد روى به گريز آورم و به جانب كمين اوّل روان شوم ، و چون او مردى شجاع و ستيزنده است هر آينه از عقب من بيايد و آن صد سوار بر وى كمين بگشايند . اگر صف ايشان را برهم زند ايشان رو به كمينگاه دويم روند ، و همچنين ، تا سيصد كس گرد وى فرو گيرند و هر يك زخمى بر او بگشايند شايد كه از پاى درآيد . پس سيصد سوار مكمّل به سه موضع در كمين نشسته و زهير بن حسان از اين بىخبر در ميدان ايستاده مبارز مىطلبيد و لبش از تشنگى خشك شده و دهان از گرد ميدان پر خاك شده كه ناگاه حجر از دور بيامد و از دور بايستاد . زهير گفت : يابن الاحجار نزديكتر آى و با من بگرد . حجر گفت : من به نصيحت تو آمدم نه به محاربت تو . اى زهير تو با اين همه شجاعت و پردلى و توانايى چرا پيش پسر زياد نيايى تا تو را از مال دنيا غنى گرداند ؟ آخر دانى كه حسين مالى زياده و منالى و اختيارى و اقتدارى ندارد ؟ همّت بلند اقتضاى آن مىكند كه به اهل دولت پيوندى .